تبليغاتX
دوست دارم عزیزم اما ..........

کاش میشد...... اخه تا کی باید حسرت بخورم


آمار سایت

"embed src="adress" autostart="true" hidden="false">< loop="false" width="287" height="44">

دنياي كد آهنگ پسر جهنمي

مرجع کد آهنگ


جاوا اسكریپت

سلام خوبین ؟

مرسی که به وبم سر میزنین.

نظر یادتون نره ها   

+ تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 16:55 نويسنده مهیار |

این دفعه نازنین مینویسه :واسه دوستاشو دشمناش

آخرین باری که باهات حرفیدم و صداتو شنیدم دیشب بود فهمیدم خودت نیستی ویه غریبه هس که داره با من حرف میزنه تو اونی نبودی که من 2ماه بیش هنوز دوسش داشتم و عاشقانه میبرستیدمش فهمیدم بهم علاقه ای نشون نمیدی مث قبل نمیخوای صدامو بشنوی واسه یه ثانیه که بخوای بیشتر صدامو بشنوی اسرار نمیکردی و نمیگفتی نازنین دوست دارم عزیزم این روزا تو مینوشتیو همه یه طرفه قضاوت میکردن حالا من مینویسم:

من دقیقا یه سال عاشقت بودم یه سال دوست داشتم ولی تنها یه ماه اول متوجه نشدی چون با یاسمن بودی با فاطمه بودی با...نمیدونم دیگه با کی بودی

وقتی یاسمن رفت فاطمه رفت یادت افتاد که منم هستم یه دختری که واست همه کار میکرد غرورشو گذاشت زیر باشو رفت بیش یاسمن تا حاضر بشه باهات بحرفه

بعد از اون یه روز گوشیمو برداشتم یه اس ام اس اومده بود سلام آبجی نازنین  من خیلی دوست دارم و داشتم باهام بمون خیلی تنهام .باورت نداشتم نمیخواستم داشته باشم تا سه شب قبل از شب قدر بهت گفتم منم دوست دارم و یه روز از این حرفم بشیمون میشدم و دوباره برمیگشتمو بهت میگفتم منم دوست دارم خیلی واسم سخت بود باورت کنم کسی که دوستمو فریب داده

ولی اینو فهمیده بودم که دوست دارم من به عشق با نگاه اول اعتقادی ندارم به عشق بدون شناخت اعتقاد ندارم تا نشناختمت عاشق نشدم بعد از اون باهم دوس شدیم  من عاشقانه برستشت میکردم و تو هم منو دوس داشتی توی این 8ماه بهت اعتماد کردم چون دوست داشتم قبل تو عاشق هیچ کس نبودم رضا هم که دوست داشتن بچگی بود من فقط عاشق تو بودم فقط از زمانی که با تو بودم و باتو آشنا شدم تو اولین عشق من بودی اینو خیلیا میدونن  و آخرینش هم هستی البته تا 4 سال دیگه

از اینکه اطرافیانم درباره ی من نظر بد داشته باشن و بگن این دوس بسر داره خیل اذیت میشدم نفرت داشتم چون دوس نداشتم کسی درموردم این فکرا بکنه منی که تا حالا ازاین گه خوریا نکرده بودم از بابام از خونوادم یه غول ساخته بودم وحشت داشتم که بفهمن و تردم کنن از اینکه بهت عادت کنمو راضی نشن و هم من ضربه ببینم هم تو دلیل اینکه توی این 8ماه 4بار میخواستم ولت کنم این بود که بازم با این شرایط نمیتونستم  اینو خودت بهت میدونی تو این یه سال نذاشتم بهم دس بزنی  ولی اینو خودت میخواستی  درسته منظورت یه چیز دیگه بود ولی من نذاشتم  حتی یه بارم از روبه رو تورو ندیدم

و آخر بعد از این 8ماه بابام فهمید عزیزترین کسم فهمید اونی که یه تارمشو با دنیا عوض نمیکردمو نمیکنم فهمید توی بد شرایطی قرار گرفتم اون نازنینی که همه واسه دیدنش خودکشی میکردن سقوط کرد از اوج به زیر افتادم سرم این ور میکردم یه تو گوشی سرم اونور میکردم یه تو گوشی دیگه میخوردم یه بار زبان فعل شدم منی که نمره زبانم کمتراز 95 نبود بابام اون شبی که فهمید جلوم نشست گریه کرد بهم میگفت من چه خطایی بهم سر زده که تو باید بری با یه بسره دوس بشی که با ته طاغاری من بازی کنن سرمو کردم بایین زار زار اشک ریختم روم نمیشد نگاهش کنم تو صورتش نگاه کنم بگم چی کارتون کردم با دستای خودم فقط به سر گوفتاشو گوش میکردم هم خونوادمو از دس دادم هم تو رو هم تورو هم بابامو از دس دادم هم مهیارمو 3 ماه اوضاع من گریه بود اینترنت ممنوع موبایل ممنوع تنها موندن تو خونه ممنوع با دوستات بیرون رفتن ممنوع تا اینکه فهمیدم به بهترین دوستم بیشنهاد دوستی دادی  خودت بودی اون مهیار من اونی که اینقدر منو دوس داشت و حاضر نبود گریهامو ببینه بهم سخت گذشت خیلی  میدونستم دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم گفتی فرصت بده جبران کنم فرصت دادم در صورتی که بازم میدونستم مال همه ای جز من  بعد از اون کوکب اومد وبم نوشت دوستی ما تموم اون شب دقیقا 2 ساعت بلند بلند گریه میکردم من دوست داشتم با اینکه بابامو بیشتر دوس داشتم ولی گفتم باشه فرصت بهت میدم

یه روز مامان کوکب زنگ زد هر چی از دهنش دراومد بشت تلفن بهم گفت در صورتی که تقصیر تو بود گفتم اشکالی ندارم بازم صبر بازم صبر

گوشیمو اول عید دادن  تفرببا 2هفته از اون زمان فرصتی که بهت دادم میگذشت تک دادم واسه تک تک دوستام تا بهشون بگم گوشیم دستمه  به سمانه که تک دادم خوشحال شد واسم اس داد گفت گوشیتو گرفتی گفتم اره بابابام صب عید رفتم بیرون باهاش حرفیدم با یه عالمه گریه کردنو اصرار بهم داد گفت شارز داری سارز نداشتم جوابشو ندادم تا آخر شب گفتم چی میگی گف میدونی  توی این 8 ماه بازیچه بودی گفتم واسه چی چی شده ؟؟ گفت رفتم داروک دیدم مهیار با یه دختره نشسته اونجا به مهیار اس دادم گفتم این بود علاقت نسبت به نازنین دیدم 1ساعت بعد دختره بهم ز زدگفت دس از سر مهیار من بردارین  من 3ساله با مهیار دوستم اسمم آیلینه و مدرسه فرزانگان میرم (همش دروغ بود اون مینا بود دوروز بود باهاش دوس شده بود رفته بود باهاش داروک که ضایع شد سمانه دیدشون اون دوست کوکب بوده )بدنم سرد شد دیگه حس نداشتم فقط نشستم گوشه اتاقم دستم گذاشتم رو سرم زار زار گریه کردم اس میدادم ج نمیداد زنگ میزدم ج نمیداد میگفت وقت ندارم تا اینکه آیلین (مینا) بهم اس داد دست از سر عشق من بردار عشقش کی بود همون مهیار من همونی که من هرشب بالشتمو واسش خیس میکردم همون!!!!!!

مامانم صدام میزد مث  یه مجسمه فقط نگاش میکردم قصد خودکشی داشت دیوونم میکرد هرروز دختره اس میداد میگفت یا بهش ز نمیزنی یا عکستو بخش میکنم آخه اون مهیاری بود که واسه من میمرد اون بود دیگه حال اینکه بخوام بازم زندگی کنمو نداشتم یه دختر 15ساله قصد خودکشی محاله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زندگیمو جهنم کرده بودی تا اینکه سوم عید تک دادم زنگیدی الو سلام مهیار کجایی؟؟؟/

هنوز دوست دارم عزیزم نگران نباش برات توضیح میدم

چیو:دوستیت با مینارو

اره فقط صبر کن بهت ز میزنم

زنگیدی چی گفتی :داداشاش فهمیدن قطع رابطه کردیم  حالاهم داداشاش اومدن دعوا  گفتم باشه گفت بهش شماره دادم ز زده قبلا هم شمارمو از کوکب گرفته بوده گفتم خیلی خب  بازم ایثار بازم از خود گذشتگی گفتم باشه باهام بمون اشکال نداره اخه چقدر صبر چقدر صبر بهش گفتم دوستش داشتی دوسش داری نه ؟؟ خیلی راحت به گفتی آره

دوستام حرفای مهیارو شنیدن میگن تو دلت سنگه دلم سنگه آره دلم سنگه که کینه ای نمیشه  بعد از اون باهام بودی ولی نبودی گفتی قطع رابطه کردی ولی نکردی  آخه من عروسکت بودم که باهام بازی میکردی

تا یه روز بهت زنگیدم گفتم میخوام تکلیفمو باهات معلوم کنم دیگه به آخر رسیده بودم گفتم دوراه داری :یا تا 4سال دیگه واسم صبر میکنی و تمام تلاشتو میکنیو منم همه تلاشمو میکنم تا بهت برسم  یا اینکه میریو منو فراموش میکنی ومیری سراغ عشق بازیت با هر دختر دیگه و  روز از نو روزی از نو و گفتم تصمیم  تو تصمیم منم هس هرچی تو تصمیم بگیری همون تصمیمو میگیرم  گفتی بهت اس میدم  بعد از چند  دقیقه نوشته بودی نازنین نمیتونم بهت قول بده میتونم تا 4 سال دیگه باهات بمونم منم گفتم خودت خواستی با چشمای گریون از کلاس اومدم بیرون خواهرم فهمید بهت زنگیدم دیگه نمیدونستن چی کار کنن میخواستن بزنگن واسه بابام بابام گفته بودیه دفعه دیگه با این بسر رابطه داشته باشی سرتو میبرم اون روز هم ترو از دست داردم هم دوباره خونوادمو دیگه وقت این بود که خودکشی کنم حرف نمیزدم مث یه مجسمه نشسته بودم یه گوشه و نقشه ی خودکشی میکشیدم  برم رگمو بزنم همه از دستم راحت بشن همه همه همه مامانم حالمو دید به بابام نگفت همون شب رفتم امامزاده پابه پای مامانم سر قبر بابابزرگم گریه کردم ازش کمک خواستم کمک. تا از این اوضاع نجات بیدا کنم از این همه خیانت از این همه درد نحات بیدا کنم  توی این 1سال صد دفعه خودمو لعنت کردم که چرا با گوشیم حاضر شدم تورو امتحان کنم که الان بخواد این جوری بشه

هنوز با مینا رابطه داشتی هنوز به سمانه اس میدادی بهش میگفتی دوست دارم منم مث یه دختر روانی شده بودم سرمو جلو کی بالا میکردم که یه چیزی بیدا نمیکرد بزنه تو سرم .

تا روز تولدم وقتی یاد این میوفتادم که قرار بود بریم داروک  چشنمو اونجا بگیرم دیونه میشدم شبش رفتم حمام از بس همون روز گریه کردم دیگه  زده بود به سرم رفتم سرنگ خالی برداشتم برم توش هوا کنم بزنم رگم خودمو بگشم صد جای دستمو سوراخ سوراخ کردم  نتونستم خودمو خلاص کنم

حتی یه تبریک بهم نگفته بودی همه دوستام بهم تبریک گفتن جز اونی که باید همونروز میگفت بعد اومد منت دیدم به به تولده تولد مینا خانم واسش تولد گرفته تازه باهاش بیرونم رفته برام سخت بود بخوام اینارو باور کنم سخت سخت

ولی بازم با  این شرایط دوست داشتم دوست داشتم باهات موندم تا روزی که رفتیم اردو استهبان دوباره گوشیم اومد دستم زنگیدم واست گفتی فاطمه هنوز دوست دارم (چقدر من خر بودم)گفتم باشه با مینا قطع رابطه کن گفتی باشه عصرش زنگیدی گفتی قطع رابطه کرم گفتم باشه

تا دوروز بعد از اون جریان رفتم بازار با دوستام  زنگیدم گفتی میام اومدی ولی رفتم تو پاساز دیدم مینا خانم تو پاسازه باهاش قرار داشتی اینو میدونم

دیشب که باهات حرفیدم فهمیدم  چقدر ازت متنفرم خیلی ازت بدم میاد دیگه عاشقت نیستم تو یه معتادی تو یه خیانت کاری ازت نفرت دارم دلم سنگ بود که این 8ماه دوستیمو فراموش نکردم .نه دلم سنگ بود که این قدر صبر کردم نه. اشتباه نکن خربودم خر که باتموم این شرایط بازم باهات موندم

امشب آخرین باره میام نت و مینویسم دیگه نمیخوامت کسی که دیگه مال من نیسو دیگه نمیخوام من یه دخترم احساس دارم غرور دارم دیگه بستمه تموم تموم تموم

میخوام امشب به علف هرز اطرافم بگم اونایی که عشقمو ازم گرفتن اونایی که هنوز م مهیار آبجی صداش میکنه بگم به آرزوت رسیدی حسادتت فرو کش شد

امشب تمام خاطرات این یه سالمو گذاشتم دفنش کردم تو این وبلاگ هرچی توی این 365روز که هرروزش واسم یه غصه بود یه خبر خوب از دوستیای آق مهیار گذاشتمو رفتم

همتون دیگه واسم مردین  مخصوصا تو کوکب 

همتون فراموش شدین واسم توی این یه شب

حالا مهیار فک نکن به جایی میرسی به هیچ جا نمیرسی چون آهی که از من بشت سرته نمیزاره آهی که بقیه دخترا رو که  اذیت کردی  نمیزاره

نمیگم به عشقت برسی چون هنوز خیلی بچه ای میخواد بزرگ بشی اینم که تو اسمش میزاری عشق عشق نیس تو معنی عشقو نمیدونی هنوز میخوای تا  بفهمی

بهت نمیگم دوست دارم چون ازت متنفرم ازت بدم میاد چون منو بازی دادی  غرورمو شکوندی  با احساسم بازی کردی

بهت نمیگم خدا فظ چون خیلی از این خداحافظیا کردمو باورم نکردی ولی الان میخوام  بگم ای اونایی که یه طرفه  قضاوت میکردین حالا قضاوت کنین 

نوشتم اونی که تو دلم بودو نوشتم

همه چی دفن شد همین جا همین الان

میخوام برگردم بشم همون نازنین قبلی که  همه بهش حسادت میکردنو میخواستن یه جوری خرابش کنن 

مهیار دیگه فکر اینم نکن که برگردم چون من دیگه برنمیگردم هیچ راهی هم نداری تا بخوای ج این حرفامو بدی چون خودم بیش بینی کردم چی میخوای بگی  هه

تو این 8 ماه 4بار گفتی میخوام ولت کنم نه  هه هه هه

خداحافظ مهیار قصابی

 

                                                              پایان عشق نازنین

+ تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 13:31 نويسنده مهیار |

نازنین این جا مرده

از این به بعد

با اسم های

مینا:عشقش

کوکب:آبجیش

سمانه :دوستش

صدا کنین

بای

+ تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 9:2 نويسنده مهیار |
   

سلام دوستایه گلم .

دیروز تولد یه نفر بود که جاش تو قلبمه.

عشقم یه سال بزرگتر شد و واسش بهترینارو آرزو دارم

دوست دارم نفسم

و ایشالا هزار سال عمرش باشه تا من اگر زنده بودم هزاربار تولد بگیرم.

دیروز که تولدش بود واسش یه سورپرایزی داشتم باحال بود.

جاتون سبز خیلی خوش گذشت ولی من فقط عصر باهاش بودم شبی خانوادش پیشش بودن

خیلی دوسش دارم. واسمون دعا کنین که ایشالا بهم برسیم. (همه عاشقا به معشوقشون برسن)

راستی ببخشدی شمارو دعوت نکردم اصلا یادم نبود ببخشید دوستایه خوبم. ایشالا تولد خودم جبران میکنم

 

+ تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 11:25 نويسنده مهیار |
       

سلام دوستایه گلم

خوبین؟؟؟؟

راستی با مامانش و خواهراش حرفید قبول کردن (فقط میمونه راضی کردن داداشاش)

توروخدا دعا کنین بهم برسیم . (اخه بخدا میترسم اتفاقی بیفته و الکی از هم جدابشیم خدایی نکرده)

حالمم بهتر شده ولی هنوز ترس و غصه دارم.

ایشالا که همه به عشقشون برسن.

دوستتون دارم دوستایه خوبم

   

  

+ تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:16 نويسنده مهیار |
   

سلام دوستایه خوبم .

دیدین گفتم خوشی به من نیومده . هه اینم از عشقی که میگین .

اینم از عاشقی اینم از هر کوفتی که هس.

چه جالبه که ادم نمیتونه به عشقش برسه (ببخشیدا تا ته ادم میسوزه)

بقران نمیدونم چیکار کنم کلافه شدم.

اخه مگه من عروسکم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مشکل فقط خانواده هس وگرنه مشکلی نداریم ولی ...............

الان حوصله ندارم بنویسم حالم گرفته هس. بعدا میام فعلا بای

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 1:54 نويسنده مهیار |
      

سلام دوستایه خوبم.

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا واسم چرت میگذره و انگاری بیخودی عمرم داره میره و کاری نکردم.

شما ها چیکار میکنین ؟؟؟   خوش میگذره مارو نمیبینین ؟؟؟

نمیدونم چی بنویسم بخدا . 

 اگر بخوام از دلم بنویسم سخته :  اخه یه ورش عزاداری هس یه ور دیگه عروسی (منظورم تو دلمه)

نمیدونم چی بگم ایشالا کم کم میام بازم مینویسم .

((وقتی که دیگر نبود *من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت *من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد* من اورا دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد*من شروع کردم .

وقتی او تمام شد * من تمام شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن* مثل تنها زندگی کردن است ...

مثل تنها مردن.))

فعلا بوس س س س س س س س س س  

بای

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 16:32 نويسنده مهیار |
        

سلام دوستایه گلم.

راستی دیروز ظهر از انجمن بنیاد ملی نخبگان زنگیدن خونمون گفت دولت داره نظامشو قوی میکنه و

دوتا طرح شمارو میخوان وایی نمیدونی چقدر خوشال شدم اخه واسه اون یکی طرح نظامیم که واسه

نیرو انتظامی بود کارا حل شده بود ولی خداروشکر این دوتای دیگه که واسه جنگه خودشون دنبالمون

افتادن اینم بگم(( من فقط هدفم فروش اختراعم و پولشه)) . داداشم که سربازه تهرانه رفت تهران

و پیگیری کارامو بکنه. و خودمم باید چند وقت دیگه برم تهران واسه اختراعای دیگم.

راستی هر روز میام وب به عشق شما دوستام و به عشق اهنگ وبم اخه غصه میخورم حال میده.

دوستایه خوبم این لبخندا که میزنم بخدا زوری هس اخه من بیشتر موقه ها دلم گرفته و احساس

تنهای میکنم خیلی هم احساس تنهای میکنم دست خودمم نیس .

کاش پیش عشقم بودم کاش ش ش ش ش ش ش ش ش ش  ولی خداییش از عشق و عاشقی

میترسم  از دلم میترسم از همه چی میترسم کلا یجوری شدم ولی نشون نمیدم که میترسم

ولی بقران خیلی ترس اتاده تو دلم اخه میترسم وابسته بشم بعد...... یا میترسم کسه دیگ۹ه ای بیاد

تو زندگیش یا میترسم حرفاش دو روز دیگه تغیر کنه یا ......................................

خداییش خیلی کلافه هستم خیلی.

دوستایه گلم ایشالا که شماها ایجور نمیشین و به عشقتونم میرسین

+ تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 1:45 نويسنده مهیار |
        

سلام  سلام  سلام  سلام  سلام  سلام

دوستایه گلم خوبین ؟؟؟؟

اهنگ وبم خوبه ؟؟؟ من که خیلی به اهنگه حال میکنم خیلی اخه انگار واسه من ساختنش

امروز هم دلم گرفته هم خوشالم

بیخیال. خیلی خوشالم امروز به صورت خفن خدا کنه فردا زهر مارم نشه .

خیلی امروز باحال بود. خبرایه خیلی خوبی بهم رسید و اتفاقات خوبی لفتاد امروز

ایشالا که به شما هم خوش گذشته باشه دوستایه گلم .

ایشالا همتون به عشقتون برسین دوستایه گلم.

+ تاريخ جمعه 18 فروردین1391ساعت 17:30 نويسنده مهیار |
           

بخدا یریز داره اشکام سرازیر میشه. ای خدا ا ا ا ا ا ا ا ا ا  خیلی دلم گرفته خیلی

 دوس دارم یجا تنها باشم تا میتونم گریه کنم.

آخه چرا زندگی واسم اینجور شده. اخه چرا خیلی تنهام چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تنهام به این منظور که کسی درکم نمیکنه تنهام از اینکه از زندگی بریدم.

بخدا خستم.

خیی سخته از عشقت دور باشی خیلی سخته کاش هیچوقت تو بحث عاشقی نمیرفتم

 که الان دارم از دوری عشقم میسوزم.

بخدا قلبم مثل شیشس با یه ضربه میشکنه چون خیلی احساساتی هستم

چی میشدم قلب منم مثل قلب بیشتر مردم از سنگ بود چی میشد اینقدر احساساتی نبودم

عاشقیرو دوست دارم و عشقمم دوسش دارم فقط از ضربه خوردن میترسم از شکسته شدن قلبم میترسم.

ایشالا من و شما هم به عشقمون میرسیم و ایشالا هیچکسی شکست نخوره تو زندگیش

دوستتون دارم دوستایه گلم

 

+ تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 2:17 نويسنده مهیار |
                     

امروز به وب چنتا از اونایی که لینکشون کردم سر زدم.

دیدم که چنر ماهی هست وبشونو ول کردن و دیگه سراغشم نمیان

بخدا بدجور دلم گرفت.

شاید واستون خنده دار باشه که چرا اینجوریم ولی خدایشش خیلی احساساتی هستم انگار

با تمام کسایی که تو وب باهاشون اشنا شدم زندگی کردم

وابستگیم به وب خیلی زیاد بود ولی جدیدا کمتر شده

مثلا قبلا یکی که میخواست از وب خداحافظی بکنه و دیگه نمیخواست بیاد وب اینقدر

غصم میگرفت بقران میترکیدم از غصه ببخشیدا راسیتش بعضی وقتا گریم میگرفت.

ولی خدایشش تورو خدا حیه الکی وبتونو ول نکنین اخه خیلی دلم واستون تنگ میشه.

(( واسه کسایی بود که میخوان بخودی وبشونو ول کنن وکسایی که وب دارن))

دوستتون دارم دوستایه گلم

+ تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 1:32 نويسنده مهیار |
    

سلام

آخرین شماره رو که واسش زنگیدم گفت : مشترک مورد نظر شما . مورد نظر خیلی هاست.

                          قط کردم....واسه همیشه 

     می سپآرمت به خدا....       خدایی که هیچوقت تورو به من نسپرد

با غم هایم میمانم      با غصه هایم میسازم       اما بی تو میمیرم

رفتنی ها را رفتم ولی نمیدانستم که فراموش میشوم.

ای کاش سرنوشت       جز این مینوشت

 

+ تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 0:28 نويسنده مهیار |
           

سلام .

منظوره حرفام شخص خاصی نیس همینجوری نوشتم :

((اخر تو دلم موند که مال من بشی.

بازم اشکال نداره ایشالا که به عشقت برسی

و تو زندگیت موفق باشی .

ولی بهت حق میدم که چرا قبول نکردی .

ایشلالا تو زندگیت موفق باشی .

تو دلم همیشه جا داری .

دوستایه گلم الان میچسبه اهنگ اشوان و احمد سعیدی رو گوش داد

+ تاريخ دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 2:2 نويسنده مهیار |
                                  

سلام دوستایه خوبم.

دیشب بعد از مدت ها گریم گرفت .

خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم.

دیشب حس کردم خیلی خیلی تنهام که واقعیتم همینجوره خیلی تنهام.

چی میشد همه به عشقشون میرسیدن ؟

چی میشد که دیگه غصه ای نبود ؟

یا امسال به عشقم میرسم یا اگر نرسیدم میزارم میرم ارومیه که همه از دستم راحت بشن.

بخدا خستم از اینجور زندگی بقران خستم.

ایشالا شماها به عشقتون برسین.

  

+ تاريخ شنبه 12 فروردین1391ساعت 13:35 نويسنده مهیار |
سلام عیدتون مبارک
+ تاريخ یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 0:37 نويسنده مهیار |

كد بارش قلب


mouse code

كد ماوس